تبليغاتX
دخترک تنها

شايد آن نگاه سنگين در تلاطم امواج

 باشد آرامگاه ابدي انتظارم

گام بر مي دارم و بر  روي ساحل

نقشي از تو را يادگار مي گذارم

 همچون بوفه كوري خسته از شكستن

 تنها دلي پر از حرست و آه كوله بارم

در آخرين گام زير لب زمزمه مي كنم نامت را

تا بداني تا ابد دوستت دارم

بی تو در طوفان رویاهای خود جا مانده ام

رفتی و من در کویر ناله تنها مانده ام

بی تو می گیرد دلم با هر غروب زخمدار

تو رفیق صبح و من مهمان شبها مانده ام

می روم با سرزمین سبز و رنگین خیال

باز اما در هیاهوی تو رسوا مانده ام

بی تومی دانم که فردا راامیدی نیست نیست

ای دریغا باز هم در خواب فردا مانده ام

دوست دارم پر شوم از بوی فردا بوی مهر

گرچه در طوفان رویاهای خود جامانده ام


 

نوشته شده توسط صدف در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 15:9 موضوع | لینک ثابت


رفتي ازيادم

يه روزي تو تنگ غروب سرد پاييز

 دلم هواتو كرده بود غريب و تنها

ميون كوچه ها و خونه ها و مردم

دنبال تو ميگشت فقط ميون دنيا

دنبال ردِپات ميام هر جا كه باشي

حتي اگه اونجا كه ميرسم نباشي

 

آدرستو پرسيدم از هر كس و هر كي

اما فقط اسم تو رو تها بلد بود

نشونيتو از يه غريبه تا گرفتم

آدرستو از روي رد پا بلد بود

 

دنبال ردِپات ميام هر جا كه باشي

حتي اگه اونجا كه ميرسم نباشي

 

ميگفت نرو نميتوني نميرسي نه

به حرف اون غريبه اعتنا نكردم

خسته و بيتاب ميرسم اونور دنيا

نشونيتو اما هنوز پيدا نكردم

 

دنبال ردِپات ميام هر جا كه باشي

حتي اگه اونجا كه ميرسم نباشي


 

نوشته شده توسط صدف در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به دلشکسته ها

 

تقدیم به دل شکسته ها

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین

تلنگری می شکند

می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم

که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم

کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم

 عجین کرد

بغض کهنه ای گلویم را آزارد

نفرین به بودن وقتی با درد همراست

ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند

تنها با خاطراتم خوشم

 وقتي ميخواي کسي رو که عاشقشي فراموش کني.

      چشمات رو ميبندي ولي عشق به صورت

         قطره اي اشک از چشمات مياد پايين

         مي ريزه روي قلبت وااون جا ميمونه

                       تا ابد.... .. ..



 

نوشته شده توسط صدف در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت


در بن بست هم راه باز است.

 

 

خسته‌ام ری‌را!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خوابهامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.

وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند.

غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم،
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد


 

نوشته شده توسط صدف در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 9:19 موضوع | لینک ثابت


این رسمش نبود ....

 

  باورم نمی شود

 کاش در کنارم بودی 

 کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم
 
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی

و فاصله بین من و تو بیداد میکند
 
کاش می توانستم دستانت را بگیرم

 و با تو به اوج خوشبختی بروم
 
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم

 
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم

 دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست

ای  بهترینم
 
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
 
 و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند 

 امواج تنهایی مثل  خنجر در قلبهایمان مینشیند 
 
و ای کاش در کنارم بودی ...

 کاش بودی

 و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی
 
باورم نمیشه ، سخت است باور کردنش 

 با نبودنت در کنارم گویادر این دنیا تنهای تنهایم

بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته 

 در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است
 
 کاش که تو در کنارم بودی

انگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم
 
سخته ولی...

 باید  نشست درگوشه ای و گریست و انتظار کشید

 تا تو به سوی من بیایی
 
و ای کاش تو در کنارم بودی 

 باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای 

 دلم  بدجور برای تو تنگ است 

 باورم نمیشود که رفته ای....


 ای بی وفا این رسمش نبود

 زمستان سرد را با تو همانند بهار به سر کردم 

 در آتش عشق تو  سوختم و با درد دوری تو ساختم...

با شادی تو شاد بودم

لبخند تو آرزوی من و گریه تو عزای من بود

چه شبهایی بود که چشمان خیسم را به خاطرت سرزنش کردم

 آن لحظه که تو در زیر باران به یاد من قدم میزدی

 در این سو من لحظه غروب خورشید  به یادت اشک میریختم

گفتم حرف دلت را بگو به من ؟

 گفتی حرف دلم را بارها برایت تکرار کرده ام

گفتم دلم میخواهد باز برایم تکرار کنی

 چیزی نگفتی و سکوت تلخی کردی

 آری از سکوتت فهمیدم حرف دلت را

 حرف دلت این بود که فراموشت کنم

این بود که دیگر مرا دوست نمیداری

 سکوتی که میگفت این دوری و این فاصله قلب مرا

 از توسرد کرده است و دیگر هیچ عشقی نسبت به تو ندارم

 خسته شده ام

مرا رها کن و بگذار خودم باشم

سکوت آخرت ٬ یک سکوت تلخ و پر از غم بود 

 سکوت آخرت تنها یک بغض غریب در گلویم نشاند

بغضی که هیچگاه تبدیل به اشک نشد

 چشمانم میدانستند که دیگر اشک ریختن بی فایده است 

 چشمانم دیگر آن اشکها را  لایق آن قلب بی وفایت نمیدانستند

ای بی وفا چقدر دلم برای تو تنگ میشد

 و به خاطر دوری از تو اشک میریختم

 ای بی وفا چه شبهایی بود که با چشمانی خیس به خواب میرفتم

 ای بی وفا این رسمش نبود

چقدر لحظه شماری میکردم که لحظه دیدار با تو  فرا رسد

 تا بتوانم دوباره دستان گرمت را در دست بگیرم

 ای بی وفا چقدر دستانم را به سوی خدای خویش بردم

و تو را دعا میکردم ‌ التماس میکردم 

 با گریه و زاری التماسش میکردم تا تو را به من برساند

 این رسمش نبود ای بی وفا

که من با تمام غم و غصه های لحظه های عاشقی مان ساختم

 اما تو به راحتی از من گذشتی...

  ای بی وفا این رسم عاشقی نبود


چگونه عاشق بمانم؟

دیگر دوستت ندارم

چگونه می توانم با این قلب شکسته ام ، بی غرور عاشق بمانم!

چگونه می توانم با چشمانی که دیگر

 یک قطره اشک نیز در آن نیست عاشق بمانم!

 دیگر حوصله عاشق شدن ندارم  ،عاشقی از من گذشت

دیگر نه دلی دارم که دلتنگت شود و در انتظارت بنشیند 

و نه اشکی در چشمانم مانده است که برای تو بریزد

چگونه می توانم با این قلب بی احساسم عاشق بمانم

مدتی است که قلبم عاشق ولی تنهاست 

 و لحظه به لحظه بهانه تو را میگیرد

 چگونه می توانم با این قلب بهانه گیر عاشق بمانم

قلبم نسبت به تو بی احساس شده است 

گویا از عشقت سرد سرد شده

دیگر تو را دوست ندارد و مثل گذشته عاشقت نیست

شعله های آتش عشقت  قلب و احساسم را سوزانده است

 و اینک نیز در حال خاکستر شدن است

چگونه می توانم با یک قلب و احساسی که

 تبدیل به خاکستر شده عاشق بمانم

چگونه عاشق بمانم وقتی عشقی در این زمانه نیست

چگونه می توانم عاشقت بمانم وقتی تو بی وفایی

و یک ذره احساس در وجودت نیست

چگونه عاشقت بمانم وقتی مرا دوست نداری

عاشقی از ما گذشت از این انتظار خسته ام  

 از تو و آن قلب بی وفایت دل شکسته ام

دیگر مثل گذشته دوستت ندارم

 به آرزویت رسیدی 

 مرا از عشقت سرد کردی و توانستی قلبم را راضی به رفتن کنی

می روم برای همیشه 

 غروری نیز در دل نمانده

 و اگر تا این لحظه به پای تو نشسته بودم

تنها به خاطر یک ذره غروری بود که در دلم مانده بود

 اما همان یک ذره غرور را نیز شکستی

تو بازیگر خوبی بودی و قلبم نیز بازیچه خوبی برایت بود

چگونه می توانم عاشقت بمانم

وقتی عشقت بی فرجام و دلت سنگ است

چرا عاشق بمانم وقتی تو هوای مرا نداری دلتنگ من نیستی

 دلت با من نیست و مرا دوست نداری

تو نیز مثل همه

 تنها ادعا میکردی که دوستم داری

چگونه می توانم عاشقت بمانم وقتی دلت با من نیست

پس میروم تا روزی در حسرت عشقم بمیری

 


 

نوشته شده توسط صدف در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت


مرا كم دوست داشته باش ، اما هميشه دوست داشته باش!

 

مرا كم دوست داشته باش

اما هميشه دوست داشته باش!

اين وزن آواز من است

عشقي كه گرم وشديد است

زود ميسوزدو خاموش ميشود

من سرماي تو را نمي خواهم

و نه ضعف يا گستاخي ات را

عشقي كه دير بپايد،

شتابي ندارد

گويي كه براي همه عمر ، وقت دارد.

مرا كم دوست داشته باش

اما هميشه دوست داشته باش!

اين وزن آواز من است

اگر مرا بسيار دوست بداري

شايد حس تو صادقانه نباشد

كمتر دوستم بدار

تا عشقت ناگهان به پايان نرسد

من به كم هم قانعم

و اگر عشق تواندك ، اما صادقانه باشد

من راضي ام

دوستي پايدار از هر چيزي بالاتر است

مراكم دوست داشته باش

اما هميشه دوست داشته باش!

اين وزن آواز من است

بگو تا زماني كه زنده اي ، دوستم داري!

و من تمام عشق خودرا به تو پيشكش مي كنم

تا زماني كه زندگي باقي است

هرگز تورا فريب نميدهم

چه اكنون

و چه بعد از مرگ

هميشه با تو صادق خواهم ماند

وامروز در بهار جواني ام

عشقم به تو اطمينان مي بخشد

مرا كم دوست داشته باش

اما هميشه دوست داشته باش!
ابن وزن آواز من است

عشق پايدار ، لطيف وملايم است

و در طول عمر ، ثابت قدم

با تلاش صادقانه

چنين عشقي به من هديه كن

و من با جان خود

از آن نگهداري خواهم كرد

در خشكي يا دريا

 

در هرجا و در هر آب وهوا

عشق پايدار، ثابت وهميشگي است

مرا كم دوست داشته باش،

اما هميشه دوست داشته باش!

اين وزن آواز من است

همان گونه كه وزن زندگي است.....

 

 


 

نوشته شده توسط صدف در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


زندگی....

 

زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد

 

وقلبها گرامی تر از آن هستند  که بشکنند

 

در زندگیم سیاهی پر نقش ترین درد من است

 

دلم تنگ است ای دنیای تاریکی های من

 

فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشم

 

من به خوبی می دانم

 

که می روم در زیر خاکی که خانه ی تاریکی گناهانم است

 

دلم تنگ است ای تاریکی ها

 

دلم تنگ است ای سیاهی های شب های تلخ من

 

به کدامین سوء با تاریکیها همراه شده ام ای زندگی؟؟؟

 

چشمانم در تاریکی زندگیم هیچ روزنه ی امیدی نمی یابد

 

می دانم که همراه نابودی

 

به خانه ی تاریکیهایم روانه شده ام

 

سکوت می کنم وراهم را ادامه می دهم

 

تا به خانه ام برسم

 

خانه یی از تنفرودردهایم

 

دلم تنگ است


 

نوشته شده توسط صدف در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت


ای دوستم من ان نیستم که میمانم

 

ای دوست من ، من آن نیستم که مینمایم
نمودپیراهنی ست که به تن دارم ، پیراهنی بافته شده زجان که مرا ازپرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد .

آن «من»ی که در من است ، ای دوست در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همانجا می ماند، ناشناس و درنیافتنی .

من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری ، زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند .

هنگامی که تو می گویی «باد به مشرق می وزد» من می گویم «آری به مشرق می وزد» زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست ، بلکه در بند دریاست .

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ، و من هم نمی خواهم که تو دریابی . می خواهم در دریا تنها باشم .

دوست من ، وقتی که نزد تو روز است ، نزد من شب است ، با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم ، و از سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد .

زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی ،
و من گویی نمی خواهم که تو ببینی یا بشنوی . می خواهم با شب تنها باشم .

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم ، حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی «همراهِ من ، رفیقِ من » و من در پاسخ تو را آواز می دهم «رفیقِ من ، همراهِ من » ، زیرا من می خواهم که تو دوزخِ مرا ببینی .
شراه اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد . ومن دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی . می خواهم در دوزخ تنها باشم .

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ، و من از برای خاطرِ تومی گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است . ولی در دلِ خودم به مهرِ تو می خندم . گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم .

دوستِ من، توخوب و هشیار و دانا هستی ، یا نه، تو عینِ کمالی، و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم . گرچه من دیوانه ام . ولی دیوانگی ام را می پوشانم .می خواهم تنها دیوانه باشم .

دوستِ من ، تو دوست من نیستی ، ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم ؟ راهِ من راهِ تو نیست ، گرچه با هم راه می رویم ، دست در دست ...
 


 

نوشته شده توسط صدف در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت


من نگاهم و تو ستاره ای.

محبوبم ... من نگاهم و تو ستاره ای.

 

من تماشا میکنم و تو نور میافشانی.

 

من زورقی سرگردان هستم و تو بادبان آن هستی.

 

من در آب شناورم و پیش می روم و تو هدایت کننده و راهنمایم می باشی .

 

در کنار تو که چون روز روشنی و می درخشی،من مانند شب تیره و غم انگیز

 

راه می پیمایم.

 

زیرا روزهای روشن،شبهای تاریک دارند و همانگونه که بدنبال هر جسم

 

جانداری سایه ای وجود دارد یکعشق زنده هم دنبال زیبائیهاست .

 

تو زیبا باش ولی به من نگاه کن و بخند و بگذار بر پاهایت بوسه زنم.

 

بیا دلمان را از شادکامی لبریز کنیم و دیگر هیچ از زندگی نهراسیم.

 

ببین- عشق در اقیانوس زمانه چون زورق سبکی نیست که هر دم بازیچه دست

 

امواج شود بلکه چون جزیره ایست که هر اندازه کوچک هم باشد و پیرامونش را

 

خیزابهای بزرگ فرا گیرد باز نمی تواند آن را از جای برکند و به همراه ببرد.

 

پس بیا تا یکدیگر را دوست بداریم و تا آن زمانی که تو زنده باشی و مرا 

 

دوست بداری و زندگانی دربهشت را یکساعت در آغوش تو بودن خواهم فروخت.

 

باید بر آن لبانی که می بوسم بیشتر خنده باشد . آیا می دانی بوسه برای چه

 

خوب است؟ برای آنکه اشکها را پاک و لبها را خندان کند.

 

 

 

راست گفتی عشق خوبان آتش است

 

سخت می سوزاند اما دلکش است

 

من کجا و ترک آن مهوش کجا!

 

دل کجا پرهیز از این آتش کجا!

 

شادمانم گر چه در این آتشم

 

روز و شب می سوزم اما دلخوشم

 

از خدا خواهم که افزونش کند

 

دل اگر دم زد پر از خونش کند

 

باغ دل را با صفا تر می کند

 

مرغ جان را خوشنواتر میکند.

                                                                 

 


 

نوشته شده توسط صدف در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت


محبوبم

محبوبم .... می خواهم پیش از آنکه چیزی بنویسم کمی از عشق خود برایت بگویم .

 

من تو را دوست دارم ، می شنوی – تو را دوست دارم .

 

این اعترافی است که با ایمان به تو می کنم و همه تکالیف و وظایف آنرا به عهده

 

 می گیرم .

 

من تو را دوست دارم ، به تو وفا دارم . جز تو هیچکس نمی بینم ، تنها در اندیشه هایم

 

 تو هستی .

 

دلم با کسی  جز تو سخن نمی گوید ، جز سوی تو دست سوی کسی دراز نمی کنم ،

 

تو را دوست دارم و این دوست داشتن همه چیز من است .

 

پس دیگه دلتنگ و شوریده نباش ، بگذار تو را دوست بدارم ، بگذار در آغوش نیکبختی

 

 و عشق  تو جای بگیرم و از من هیچ بیمی به خود راه مده و بیهوده از عشقم شک

 

نداشته باش .

 

عزیزم – هنگامی که غمگینم به تو می اندیشم ، مانند روزهای زمستان که انسان در

 

اندیشه آفتاب است.

 

وقتی دلشادم باز در خیال تو هستم ، همانگونه که انسان در آفتاب سوزان به فکر سایه

 

است .

 

همواره نام تو ، خیال تو ، نقش روی تو ، دوری و نزدیکی تو را در بر دارم.

 

من تو را دوست می دارم – خدا گواه است در این مدت که من با تو پیمان عشق و یاری

 

 بستم هیچ لغزشی نداشتم .

 

. یک بار نشده که در اندیشه فریفتن تو باشم و بخواهم دروغ و نیرنگ سازی کنم.

 

شبانگاه که تو در خوابی من بیدارم ، مرا در خواب ببین ، من هم در خیال تو تو را

 

 می بینم .

 

آه ... چه خوب بود که تو می توانستی آنچه را در اندیشه من است بخوانی ، آنوقت

 

میدیدی که آنچه در آنجا نوشته شده است این است :

 

تو را دوست دارم

عکس اپلود شده

 


 

نوشته شده توسط صدف در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت